First Place
A is like Abbas
by R. Aaghaaz
An elderly man, isolated and forgotten by his family, clings to memories of his grandson Abbas through small treasured objects and imagined conversations. In his loneliness, he creates one final reunion—only for it to be revealed that Abbas has long been dead, and the visit was a reflection of his grief and longing.
First Place Writing
A is like Abbas
by R. Aaghaaz
الف، مثل ا باس (( ن می دانم، دروازه را باز نمی کند... پدر ، پدر ! )) همان طوری که نشسته بود، صندوق ِ کوچک چوبی اش را از زیر تخت خوابش بیرون آورد، روی تخت نشست و ، مثل هر شب، خواست یکی یکی همه ی اشیای داخل صندوق را وارسی کند تا مطمئن شود خاطره های اش، مثل بقیه، ترکش نکرده اند. با این که هرشب بعد از شام ِ مختصرش همین کار را می کرد، ولی هر شب طوری غرق در خاطره های آن ها می شد که انگار صد سال است که آن ها را ندیده است. اگر کسی عین وارسی کردن خاطره های اش – که جز چند سنگ ریزه آبی، نیم برگ ِ پاره شده ی دفتر با دست خط نواسه اش، ِ دو قطعه عکس قدیمی که از بس دست خورده بو ند به سختی می توانستی شکل افراد داخل عکس ها را شناسایی کنی ، و یک لنگه گوشواره ی قدیمی ، چیز ِ دیگری نبود - به اتاقش می آمد، دیگر آرزو بود که تحقق پیدا کرده بود؛ نه ورود. آن وقت، می دیدی که چه طور برای مهمان از خاطره های آن عکس یا آن سنگ ریزه ها یا دلیل نگه داشتن آن نیم برگ دفتر می گفت؛ و لی نه در مورد آن لنگه گوشواره ی قدیمی. به آن که می رسید، آن را پس داخل صندوق می گذاشت و باز شروع می کرد به باز تعریف یکی یکی آن خاطره های دیگر. در آن شب ِ سرد ِ زمستانی، جز خاطره های رنگ و رو رفته اش، فقط صدای ِ اندوهگین و ساکت بارش برف بود که او را در آن اتاق ِ سرد و خلوتش، از تنهایی پ ر ت ر می کرد و از دلتنگی آکنده تر. انگار، برف خود ِ تنهایی بود؛ و شب، خود ِ دلتنگی؛ درین میان، آنچه اصال احساس نمی شد، سرما ی اتاق بود. سرمایی که حتی یک مرد جوان را هم واد ار می کرد تا صبح تمام قد زیر لحاف بخوابد و تکانی نخورد تا سرمای داخل اتاق وارد تخت خوابش نشود. اطراف اتاقش را که می دیدی، چیزی جز تخت خوا بش نمی دیدی. آن هم طوری که پیر مرد و صندوق ِ چوبی اش را هم به حساب همان تخت ِ خواب می آوردی. عصای چوبی، دیوار های گِلی و نیم پنجره ی چوبی، که دیگر حساب کردن ندار ن د. یکی از عکس ها را جلوی چشمش گرفته بود و به تنها فرد ِ داخل عکس، زل زده بود. عباس را می دید که کنار جاده ایستاده است و به طرف او لبخند می زند. بعد از لحظه ای، عکس را برگرداند و
Page 1 of 6






